تاريخ : دوشنبه دوم دی 1387 | 20:53 | نویسنده : حمید قاسمی

بازپرس جنایی» كلـوخ‌انــداز


  -آقاي بازپرس، بعد از اينكه، شما و سروان، از خانه‌ام بازرسي كرديد و با توجه به بازجويي كه از من به عمل آورديد، ديگر كوچك‌ترين شكي برايم باقي نماند چرا كه خودتان متوجه همه چيز شده‌ايد. پيش خودم فكر كردم، حاشيه رفتن و از اين شاخه به آن شاخه پريدن، هيچ فايده‌اي ندارد. از قديم هم گفته‌اند، نجات در راستي است. دل به دريا مي‌زنم، تا واقعيت را شرح بدهم. فقط به خاطر داشته باشيد كه قول داديد كمكم كنيد.

آقاي بازپرس، وقتي، پدر دختر 17 ساله، همان دختري كه شوهرم با او، قول و قرار ازدواج گذاشته بود، به طور ناگهاني به خانه ما آمد و با احمد درگير شد هنگامي كه، در دادگاه خانواده، يقين پيدا كردم همسرم مرا طلاق خواهد داد، ديگر آب پاكي روي دستم ريخته شد كه التماس و گريه و زاري هم نمي‌تواند شوهرم را از طلاق دادن من منصرف كند. هر چه فكر كردم و به خودم دلداري دادم كه بعد از جدايي يك جوري با بچه‌ها زندگي مي‌كنم، فايده‌اي نداشت.

خاطرات 8 سال زندگي مشترك هم لحظه‌اي رهايم نمي‌كرد. خدا مي‌داند، براي خوشبختي خانواده‌ام چه مرارت‌ها كه نكشيدم. خودم را پير كردم. حالا در اثر هوسراني همسرم، همه بر باد رفت و آن روز كه خسته و كوفته، تلوتلوخوران از دادگاه خانواده، به خانه رسيدم، در آيينه قيافه تكيده و درهم شكسته‌ام را نگاه كردم. با خود گفتم: احمد زندگيم را تباه كرد، خودم قيافه و سلامتي‌ام را به باد فنا دادم. در همين لحظه بود كه فكر «مقابله به مثل و كلوخ‌انداز را پاداش سنگ است» در مغزم جوانه زد.

سرانجام در چنين حال و هوايي بود كه همسر بي‌انصافم را از خواب عادي، روانه خواب ابدي كردم. همين كه، دو ضربه چكش بر شقيقه احمد فرود آمد، خون فواره زد و...

لحظات سنگين وغيرقابل توصيف بود، از يك طرف خود را فاتح جنگي كه شوهرم ناخواسته به راه انداخته بود، فرض مي‌كردم، در سالن بالاي پيكر غرق در خون او راه مي‌رفتم و خطاب به او مي‌گفتم: «... برخيز!! حالا برو زن دوم بگير!! چرا به خودت مي‌پيچي!! هوس‌بازي‌هايت با دو ضربه چكش...؟!»

از طرف ديگر، آينده‌اي تاريك و فلاكت‌بار در نظرم مجسم مي‌شد. زني مفلوك، بي‌يار و ياور!! از همه بدتر، حالا با اين جنازه چه بكنم. واي... خرخرهاي ناهنجار احمد، دست و پازدن‌هاي چندش‌آورش، صحنه خونين و مالي سالن همه دست به هم داده، نوعي حواس‌پرتي در من به وجود آورد، قدرت تصميم‌گيري را از من گرفته بود. دلم مي‌خواست همه چيز را به حال خود گذاشته و فرار كنم.

گويي زمين و زمان هم از حركت باز ايستاده تا شكنجه‌ام كند. كم‌كم اوهام بر وجودم مستولي مي‌شد. اشباح خيالي متحرك كج و معوج، دور و برم شكلك درمي‌آوردند. ترس و بي‌قراري باعث شد، ماندنم در خانه غيرممكن شود. ناخودآگاه چادرم را سر كرده، با دمپايي به سرعت از خانه بيرون آمدم.

آنقدر شتاب و ترس داشتم كه چند بار، زمين خوردم. حس غريزي مرا به طرف خانه پدرم مي‌برد. چاره‌اي جز استمداد از برادرم يا پدرم نداشتم. خانه پدرم، چند خيابان آن طرف‌تر بود. با شنيدن صداي اذان صبح، فهميدم، نزديك سحر است. خيابان تاريك و خلوت بود. نفس‌نفس مي‌زدم و لنگ‌لنگان مي‌دويدم. از بس دلهره و تشويش داشتم كه ديگر متوجه اطرافم نبودم.

خانم... خانم با شما هستم... خانم ببخشيد... با شما هستم. اتومبيلي از كنارم رد شد. من چنان هراسان بودم كه متوجه اتومبيل هم نشدم. چند متر جلوتر، اتومبيل ايستاد. يك نفر با لباس پليس پياده شد. مرا صدا زد... خانم... خانم با شما هستم؟ بايستيد؟!

همين كه فهميدم، پليس مرا صدا مي‌زند و مقابلم ايستاده است، خدا مي‌داند چه حالي به من دست داد... دلم مي‌خواست، در جا، زمين دهان باز كند و مرا ببلعد!! نمي‌دانم چگونه توانستم خودم را سر پا نگه دارم. نه در زمين بودم، نه در آسمان!! صداي پليس را مي‌شنيدم اما نمي‌فهميدم چه مي‌گويد يا چه مي‌خواهد.

همان طور كه ايستاده بودم، خشكم زد!! پليس جلوتر آمده، گفت: خانم اين موقع شب، كجا مي‌روي؟ ناخوش هستي؟ كسي تو را تعقيب مي‌كند؟ چرا يك لنگه دمپايي...

دهانم آنقدر خشك شده بود كه زبانم به سقف آن مي‌چسبيد. نمي‌توانستم حرف بزنم. پليس: خانم اين موقع شب، تك و تنها، با اين سر و وضع به هم ريخته، كجا مي‌روي؟ چه مي‌خواهي؟ چرا اينقدر نگراني؟ حرف بزن...

آنقدر گيج و منگ بودم و آنقدر ترس توي وجودم رخنه كرده بود كه قدرت نداشتم عقل و حواسم را جمع و جور كرده، جوابي به پليس بدهم. واقعا غافلگير شده بودم. پيش خود گفتم: واي به حالم! نكند پليس فهميده باشد و حالا دارد مرا امتحان مي‌كند؟! بيچاره شدم! بلافاصله به خودم جرات داده و پيش خود گفتم: چند دقيقه نگذشته كه من از خانه بيرون آمده‌ام. در اين مدت كم، محال است پليس از جريان قتل شوهرم اطلاع پيدا كرده باشد.

پليس: خانم، چرا جواب نمي‌دهي؟ اين موقع شب كجا مي‌روي؟ نمي‌دانستم چه جوابي بدهم كه گير نيفتم. فقط مي‌خواستم پليس به خانه نيايد يا اگر آمد بگويم اصلا من خانه نبوده‌ام. به همين خاطر گفتم: منزل پدرم كه سخت مريض است بودم. اطلاع دادند شوهرم حالش بهم خورده، خودت را برسان. حالا دارم به خانه مي‌روم. خانه‌مان چند خيابان پايين‌تر است.

پليس: بيا سوار شو تا تو را برسانيم.

- واي خداي من، اين چه حرفي بود، زدم!

گفتم: جناب سروان، تا خانه ما راهي نيست. خودم مي‌روم، مزاحم نمي‌شوم.

پليس: وقت تلف نكن بيا سوار شو. شايد شوهرت احتياج به اورژانس داشته باشد. بيا سوار شو؟

- هيچ راه و چاره ديگري نبود. گفتم: هر چه باداباد! هر چه خدا بخواهد همان مي‌شود. سوار شدم. دقايقي بعد، جلوي در خانه رسيديم. چند بار زنگ زدم. مي‌دانستم كسي جواب نمي‌دهد. به طرف مامورين پليس برگشتم. تشكر كرده، گفتم: شما بفرماييد. خودم، چاره‌اي مي‌كنم.

پليس: وظيفه ما اجازه نمي‌دهد. بگذار به تو كمك كنيم. شايد، شوهرت احتياج به اورژانس داشته باشد؟

- حالا چه خاكي بر سرم بريزم! با دست خودم، توي تله افتادم. جيبم را گشتم كليد منزل را پيدا كرده، پس از باز كردن قفل، با تظاهر به خوشحالي خطاب به مامورين گفتم: خوش آمديد بفرماييد بالا، آپارتمان ما طبقه سوم است.

پليس: اول شما برويد داخل، ببينيد، احوال شوهرتان چطور است. ما هم به دنبالت مي‌آييم.

- درنگ نكرده، بدو بدو از پله‌ها بالا رفته، داخل سالن شدم. نعش احمد، غرق در خون هنوز در حال كش و قوس بوده، از كمد، لحاف بزرگي بيرون آوردم. روي جنازه را سراسر پوشاندم. برگشتم دم در آپارتمان، گفتم: جناب سروان بفرماييد داخل شوهرم فعلا كه در خواب است. بفرماييد، نزديك صبح است يك فنجان چاي ميل بفرماييد.

جناب سروان با پليس ديگري بالا آمدند. به لرزه افتادم، اما سعي كردم خودم را نبازم، گفتم: جناب سروان بفرماييد داخل!

جناب سروان تا آستانه در آمد در حالي كه يك دستش به چهارچوب در بود، سرش را داخل سالن آورد، نگاهي به لحاف پهن شوهرم كه در شرف جان دادن بود، انداخت.

- براي اينكه نگاه سروان را از تمركز به لحاف، برگردانم، رفتم مقابلش، در حالي كه چادرم را مرتب مي‌كردم، گفتم: اين طوري سر پا خوب نيست. بفرماييد داخل صندلي بياورم. يك استكان چاي ميل بفرماييد!

پليس: انگار حال شوهرت خوب نيست، بنده خدا، دارد به خودش مي‌پيچد! اورژانس را خبر كنيم.

- نه جناب سروان، كمي تب دارد. لحاف رويش انداختم. عرق مي‌كند، حالش خوب مي‌شود.

پليس: وقتي آدم تب دارد، پاشويه‌اش مي‌كنند، نه اينكه لحاف رويش بكشند.

- آخه، ما خانوادگي عادت داريم همين كه عرق بكنيم حالمان خوب مي‌شود.

بي‌سيم سروان به صدا درآمد نفهميدم، سروان چه گفت و چه شنيد. طولي نكشيد كه سروان گفت: اگر احتياج داشتي به كلانتري زنگ بزن، فوري خداحافظي كرد و رفت.

نفس راحتي كشيدم. واقعا معجزه شد. انگار، دنيا را به من داده بودند، فكرش را هم نمي‌كردم از تله‌اي كه در آن گير افتاده بودم، اينگونه رها شوم.

هوا كم‌كم داشت روشن مي‌شد. هر لحظه امكان داشت رضا؛ فرزندم از خواب بيدار شود. ديگر درنگ جايز نبود. خوب يا بد هر چه مي‌خواهد بشود. به پدرم زنگ زدم هر چه زودتر بيايد خانه ما، پدرم از اين تلفن بي‌موقع وحشت كرد. پي در پي سوال مي‌كرد. به او فهماندم كه خودش را برساند و اينقدر سوال و جواب نكند!! طوري بيايد كه مادر و بچه‌ها متوجه نشوند.

طولي نكشيد، پدرم آمد. وقتي متوجه اوضاع شد و نگاهش به نعش احمد افتاد، دو دستي محكم بر سر خود كوبيد و گفت: آخه اين ديگر چه بلايي بود به سرمان آمد؟!

پدر دقايقي، مات، روي صندلي نشسته بود مثل مجسمه يخي! گفتم: پدر دستم به دامنت. كاري بكن. الان رضا بيدار مي‌شود.

- چه خاكي بر سرم كنم. من پيرمرد چه مي‌توانم بكنم؟ به اورژانس زنگ بزنم؟ نه، مرده است.

- بگذار به كلانتري زنگ بزنم.

- اي واي، پدر، دستتان درد نكند. من از شما كمك مي‌خواهم. شما مي‌خواهيد پليس خبر كنيد؟

- فعلا برخيزيد تا جنازه را به حمام ببريم.

دو نفري، چهار گوشه پتوي حامل جسد احمد را گرفته، كشان‌كشان به داخل حمام برديم.

پدر گفت: حالا چه بكنيم؟

- بايد جسد را از خانه بيرون برده و در بيابان‌ها رها كنيم.

پدر: من قدرت جابجايي اين نعش را ندارم. يعني زورم نمي‌رسد، بلند كنم.

- پس چاره‌اي نداريم، جز اينكه جسد را تكه‌تكه كنيم.

پدر: خدا ذليلت كند دختر!!

سرانجام دو نفري جسد را مثله كرديم. پدر هر تكه را در پلاستيك و گوني، بسته‌بندي كرد. قطعات را به داخل صندوق عقب ماشين برد. ساعت 7 صبح بود كه خانه را ترك كرده من هم سالن را تميز كرده، كاشي‌هاي آغشته به خون حمام را تميز شستم. ساعت 8 شب بود كه پدرم به خانه بازگشت به حمام رفت و لباس‌هايش را عوض كرد و به خانه خودشان برگشت.

   

بازجويي از ناهيد تا ساعت 2 بامداد روز بعد ادامه داشت. با توجه به توضيحات و اظهارات ناهيد، پدرش، ساعت حدود 3 بامداد بود كه سروان او را به داخل بازپرسي هدايت كرد.

از او خواستم كه هر چه در مورد دامادش؛ احمد مي‌داند، بگويد:

- آقاي بازپرس، مطمئن باشيد جز حقيقت چيزي نخواهم گفت. من هنگامي متوجه قتل دامادم شدم كه ديگر كار از كار گذشته بود. وجدانا ناراحت شدم. خواستم به اورژانس و كلانتري اطلاع بدهم، دخترم نگذاشت. ناهيد، هر چه باشد، دخترم است. چاره‌اي جز گم و گور كردن جنازه شوهرش نداشتم. هر كس ديگري هم جاي من بود، همين كار را مي‌كرد. من در قتل احمد، هيچ دخالتي نداشته و ندارم. اما قبول دارم جسد را مثله كرده و در شمال غرب تهران آتش زدم و در آخر فرار كردم.

- مي‌تواني محلي كه جسد را انداختي نشان بدهي؟

- بله، بعد از رها كردن جسد دو مرتبه، به آنجا رفتم. اما از ترس حتي نگاه هم نكردم.

- چرا پيكر احمد را مثله كردي؟ اگر اورژانس را خبر مي‌كردي امكان داشت زنده بماند؟

- او يقينا مرده بوده تمام خونش رفته و بدنش هم داشت سرد مي‌شد. نه حركتي داشت و نه نفس مي‌كشيد.

- چرا جسد احمد را تكه‌تكه كردي؟

- به خاطر اينكه به تنهايي نمي‌توانستم او را تكان دهم.

- چرا جسد را آتش زدي؟

- براي اينكه شناخته نشود.

- چگونه آتش زدي؟

- آن روز در خيابان از يك جايگاه بنزين 4 ليتر خريدم. تا ساعت 6 بعدازظهر دنبال جا و فرصت مناسب بودم. تكه‌هاي جسد را روي هم قرار داده، بنزين را پاشيدم. خطي از بنزين تا فاصله 3 متري كشيده، با فندك شعله‌ور ساختم. به سرعت داخل ماشين شده، فرار كردم. از فاصله سي، چهل متري به عقب نگاه كردم شعله‌هاي آتش يكي، دو متر بلندي داشت.

- وقتي جسد را تكه‌تكه مي‌كردي، آيا از محل بريدگي، خون جاري شد؟

- نه، اصلا خون نمي‌آمد ولي جسد خونين و مالي بود.

   

ناهيد و پدرش هر دو روانه زندان شدند. پس از تكميل پرونده، قرار مجرميت ناهيد به اتهام مباشرت در قتل عمدي شوهرش و شركت در جنايت و قرار مجرميت پدرش به اتهام شركت در جنايت اخفاء ادله جرم به منظور مساعدت و خلاصي دخترش از محاكمه و مجازات صادر شد.

پرونده جهت صدور كيفرخواست به نظر معاونت اظهارنظر دادسراي عمومي رسيد.

معاون دادسرا با اين استدلال كه «پزشكي قانوني، علت مرگ مقتول را قطع اعضا از بدن تعيين كرده است.» با قرار مجرميت بازپرسي مخالفت و اظهارنظر كرد: «اعتقاد دارم، اتهام ناهيد و پدرش، هر دو مشاركت در قتل عمدي مرحوم احمد مي‌باشد.» از آنجا كه در سير مراحل تحقيق، براي بازپرسي محرز و مسلم شده بود كه پدرزن در قتل عمدي مرحوم احمد كوچكترين دخالتي نداشته، اصولا دخول وي در شركت در قتل عمدي، هم خلاف قانون و هم خلاف شرع، بلكه ظالمانه هم هست. در صورتي كه اتهام او، مشاركت در قتل عمد شناخته شود، مجازاتش قصاص نفس، يعني اعدام خواهد بود!!

البته، براساس نظريه پزشكي قانوني، اظهارنظر معاون دادستان هم درست بود. ايراد عمده اين جا بود كه پزشكي قانوني به علت استتار شكستگي استخوان شقيقه سمت چپ سر احمد، در زير موهاي بلند و آغشته به خون او اصلا متوجه ضربه مغزي و له شدن نسج مغز احمد در اثر اصابت چكش، نشده بود. لذا با نگاه ظاهري، قطع اعضا از بدن را علت مرگ تعيين كرده بود. در حالي كه قطع اعضا از بدن، بعد از مرگ و خروج روح و روان از كالبد بوده، نه در زمان حيات. با قبول اين نظريه، پدر ناهيد مبرا از تقصير و گناه است، اما با قبول نظريه معاون دادستان، او گناهكار است و مجازاتش هم اعدام خواهد بود. چه بايد كرد؟! اختلاف از زمين تا آسمان، مرگ يا زندگي؟ اهميت و موقعيت و مقام بازپرس هم در همين جاست. مو از ماست كشيدن، بريدن دست ظالم و رساندن حق به حقدار!

حاشيه نرويم. حالا چه بايد كرد كه پيرمرد اعدام نشود و اگر گناهكار است از مجازات فرار نكند؟

بعد از يك شبانه‌روز جدال ذهني، مباحثه و مذاكره با معاون دادستان، سرانجام تنها راه خلاصي از معضل، «پيشنهاد نبش قبر و انتقال سر مقتول جهت بازديد مجدد به پزشكي قانوني بود.» استدلال كردم: «چنانچه، استخوان آهيانه سمت چپ سر احمد، شكسته و حفره ايجاد شده باشد، حق با بازپرس است در غير اين صورت حق با معاون دادستان.»

با اين پيشنهاد موافقت شد. پس از نبش قبر و انتقال سر احمد به پزشكي قانوني، به اتفاق جناب معاون و دو نفر از پزشكان قانوني از سر مرحوم احمد بازديد شد. سوراخي به بزرگي دهانه يك استكان چايخوري بالاي گوش چپ سر احمد مشاهده شد. سرانجام به همان نحوي كه بدوا اعلام نظر بر مجرميت ناهيد و پدرش كرده بودم كيفرخواست، تنظيم و پرونده به دادگاه كيفري ارسال شد. در اين مرحله پيرمرد با وثيقه از زندان آزاد شد و نهايتا، ناهيد به اتهام مباشرت در قتل عمدي شوهرش به قصاص نفس يعني اعدام محكوم شد.

اين خاطره‌اي بد بود كه هيچ وقت در دوران كاري‌ام نمي‌توانم آن را فراموش كنم. خاطره‌اي كه هنوز پس از گذشت سال‌ها از آن زمان در ذهنم نقش بسته است.

شماره بعد، حكايتي ديگر از دوران كاري‌ام را براي شما خواننده محترم خواهم نوشت.




  • آفساید
  • بک لینک